خرید بک لینک

امروز بلاخره برای استئوپاتی وقت گرفتم و پسرک را همراه واوی بردیم. دلیلش هم این است که پشت سر پسرک صاف است (و همچنان بی موتر از بقیه جاها!) برای من طبیعی بود اول برای اینکه اغلب روی این قسمت می خوابد و از آنجا که استخوانهای سر هنوز نرمند به این شکل در می آید. دوم هم پشت سر من و هم پشت سر بابا صاف است و به قول بابا خودمان رشتی نشدیم سرمان شد. دکتر خودش و بیمارستان اعتقادی به استئوپاتی در این مورد ندارند. چون سر هر کسی یک شکلی دارد و مهم نیست. به علاوه وقتی شروع به نشستن کند دیگر اینقدر به این قسمت سر فشار نمی آید و شکلش عوض می شود. اما دکتر و پسیکوموتریسین مهد هر دو معتقد بودند که باید استخوان درمانی کرد، نه فقط به خاطر فرم سر بلکه به خاطر گردن و شانه دردهایی که ممکن است در آینده بگیرد. (مانده ام این گردن و شانه دردهایی که من دارم در اثر همین نیست؟) خلاصه دیدم رفتنش از نرفتنش بهتر است.

همان استئوپاتی بود که روی خود من هم کار کرده بود. نیم ساعتی از سر تا پایش را ماساژ داد و پسرک بیچاره چه گریه ای می کرد. اشک می ریخت و با التماس به من و واوی نگاه می کرد که نجاتش دهیم. دل آدم آب می شد.

به نظر من که تغییر مشهودی نکرده ولی ظاهرا باید 3 هفته ای صبر کرد.

برچسب: نویسنده: جعفرقاسمی تاريخ: جمعه 14 / 7 ساعت: 21:35

صفحه بندی