کف دستش را به لب من می چسباند که ببوسمش.
وقتی می گویم پاپا لبخند بزرگی می زند و گویی قند توی دلش آب می شود. یکی دو روزی هم هست که فریاد می زند بابا، بابا!
وقتی می گویم نانای نای نانای نای، در هر حالی که باشد سرش را با ریتم به چپ و راست تکان می دهد.
صبحها معمولا وقتی بیدار می شود، یک ربعی در تختش سخنرانی می کند و البته از یکی دو هفته پیش غلت می زند، امروز صبح با تعجب صدای گوسفند کوچکی که اولین اسباب بازی ای که وقت حاملگی برایش خریدم و اگر دمش را بکشی موسیقی پخش می کند را شنیدیم. هر دو تعجب کردیم که حالا عقلش به این چیزها می رسد. مسلما بار اول از روی تصادف بود اما وقتی تمام شد، از روی تجربه فهمید که کشیدن دم همان و موسیقی همان. دو سه بار دیگر هم آن را کشید و وقتی برای دیدنش رفتم، دیدم اگر باز نکشیده برای این بوده که گوسفند از میله تخت کنده شده. بامزه اینکه وقتی موسیقی پخش می شد ساکت می شد و به آن گوش می کرد.
برچسب:
نویسنده: جعفرقاسمی