خرید بک لینک

منتظراتوبوس ايستادهام نگاهي به ساعتم مياندازم، وقت ِ افطار، جمعيت ِ خيابان ولىعصررا خلاصه نكرده است؛ اين پا و آن پا مىشوم تكيه مىدهم به نردههاى كنار خيابان وغرق ِ تماشاى مردمى ميشوم كه هركدام درگير مسير خودشان هستند. دختران و پسرانى كهظاهرشان انگار، هيچ خبرى از رمضان نگرفته و مغازههاى شلوغ و سرسامآور و رستورانهايىكه تماشاى نماىشان هم تهوع آور بود.. طعم فضا و غذاى بيت ِ رهبرى مرا از محيطپيرامونىم جدا كردهست و بىتفاوت به شلوغىها، چهرهى حضرت ِ آقا را براي چندمينبار مىآورم مقابل چشمهايى كه هميشه تشنهى چشمهاى ايشان است.. اتوبوس خيال ِآمدن ندارد، با چشم، برخىها را دنبال مىكنم كه مىرسم به يك روحانى ِ جوان! ازهمان خيابانى مىآيد كه من آمدهام، شايد او هم مهمان رهبرى بودهست اما بستههاىسنگين ِ توي دستهايش مرا به شك مىاندازد. از خستگى؛ بستهها را چند دقيقه يكباربه زمين ميگذارد و مجدداً بلندشان مىكند، كسى خيال ِ كمك ندارد انگار! و فقط قيافههاىطلبكارانه، بار سنگينش را بدرقه مىكند.. شايد من پرتوقعم نسبت به اين آدمهاييكه لابد هركدامشان كارى دارند و ساعت ِ متحرك ِ مُچى، نشان از كمبود وقتست براىاغلبشان! تكانى به خودم ميدهم تا براى كمك عازم آن سوى خيابان بشوم اما يك نفرزودتر از من پيشدستى مىكند، خوشحال مىشوم با لبخندى گنگ مسيرشان را مرور مىكنماما.. هنگ مىكنم براي لحظهاى! مرد با چهرهى نسبتاً موجهش قسمتى از بستهها رابه سطل زبالهى روى پُل پرت كرده و صداى هوارشان فاصلهى ما را پُر مىكند كه چندنفرى در تأييد ِ حركت ِ مرد سرى تكان مىدهندو مىگويند "راه را سد كرده بود". درد مىگيرم مثل كسى كه كتك خوردهباشد.. براى كمكش از خيابان عبور مىكنم. نميدانم آن شب، چندمينبارى بود كهغربت ِ لباس ِ روحانيت، كتكم مىزد..!

برچسب: نویسنده: جعفرقاسمی تاريخ: شنبه 15 / 7 ساعت: 23:25

صفحه بندی