خستهبودم آنقدري كه نه حوصلهي منتظر ايستادن براي يك صندلي خالي را داشتم نه حتي اينپاها ديگر ميتوانست اين تن را تاب بياورد؛ كنار مترو روي زمين نشستم. به دنبالهندزفيري محتويات كوله را بالا و پايين كردم اما انگار كه جا مانده بود و من كلافهاز اينكه چطور اين مدت ِ خسته كننده را از سر باز كنم! جمعيت و شلوغي و گرما،خستگيم را دوچندان ميكرد سرم را تكيه دادم و پلكهاي سنگينم را براي لحظاتي رويهم آوردم.. صداي دستفروشان ِ مترو روي اعصابم رفته بود دلم ميخواست سر همهيشانجوري هوار بزنم كه گورشان را از آن واگن گم كرده و جاي ديگري را به گند بكشند.پسري چندمتر آنطرفتر كه انگار به درد من دچار شده بود آهنگش را با صداي بلندپلي كرده بود و بيخيال از اطراف، غرق خودش شده بود. صداي نفرينهاي متمادي يك زنمثل دريل روي مغزم بود نگاهم را به سمتش چرخاندم انگار بخش زيادي از اجناسش رامأمورين مترو گرفته بودند و او دستخاليتر از هميشه سوار شده بود؛ خيلي تصنعيگريه ميكرد و همه را توي بد و بيراه گفتنهايش شريك كرده بود، از بدبختيهايش حرفميزد و نفرينهايي كه حوالهي مأمور مترو ميشد.. با همان خستگي اشارهاي كردمشو به سمتم آمد، گفتم مادرجان نفرين به خود آدم برميگردد بيخيال اين آه و نالههاشو.. جملهام طولانيتر از اين چند كلمه بود اما زن فرصتي نداد و تقريباً همانهواري كه من دلم ميخواست تقديمش كنم را بر سرم كشيد! ديگر اجناس بر باد رفتهفراموش شده بود، نفريني هم دركار نبود اما يكسره داد و بيدادش را توي صورت منپياده ميكرد! حالم را بهم زده بود بس كه ميگفت "بيدردي"! خيليها ميگفتندچه صبري داري كه سكوت كردهاي! اما من خستهتر از آن بودم كه بيصبريم را نشانشانبدهم. در باز شد و زن چادر كثيفش را نامرتبتر از قبل روي سر انداخت و از واگنخارج شد، از جايم بلند شدهم و دنبالش رفتم ميخواستم به سبك خود روشنش كرده ويكجورهايي آرامش كنم.. اما براي لحظهاي گم شد انگار! از پلههاي مترو بالا رفتمو ابتداي خروجي دوباره ديدمش؛ سرعت بالايش مانع شد تا به او برسم.. كمي آنطرفترآن چادر كثيف و نيمهپاره را از سر برداشت و يك شال روشن جايگزينش كرد. چادر تويصندوق عقب آرام گرفت و زن، پشت ِ فرمان ِ يك پژوي قرمز!
برچسب:
نویسنده: جعفرقاسمی