:::: جشنواره بزرگ وبلاگنویسی تبیان ::::

ارزش فنجان قهوه تبرك شده :

دختر گفت با فقر تو میسازم، به شرطی كه آن فنجانی را كه امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ با آن قهوه خورد، به من بدهی.
بیماری جسمش سل بود و مرض روحش عشق سوزاننده در دل. هر وقت سرفه میكرد، خون از سینهاش خارج میشد، و هر گاه به یاد دختر همسایهاش میافتاد، از دیدهاش خون میتراوید.
فقیر بود و از دار دنیا، خانهی كوچكی، با مختصری اسباب و وسایل داشت.
وقتی خبر آوردند برای چندمین بار پدر دختر به او جواب منفی داده است، مثل این كه دنیا را روی سرش خراب كرده بودند. تا كدام پول و ثروت میخواست امرار معاش كند. تازه، بیماری سل كه علاج نداشت و دكترهای زیادی او را جواب كرده بودند.
از زندگی بیزار شده بود. خود را درمانده میدید و همهی راهها به رویش بسته شده بود مأیوس و نومید، به در و دیوار خیره میشد، و غصه میخورد.
پروانهوار به دور خود میچرخید. دلباخته بود و دلسوخته و بیمار و عاشق و سرخورده. در وجودش مصیبت موج میزد. غم در وجودش مثل كوه سنگینی میكرد، و بغض بر گلویش چنگ انداخته بود. حوادث روزگار او را گداخته و ذوب كرده بود. چیزی در ذهنش جان گرفت:
«من كه خود را عاشق امام زمان میدانم، پس چرا در خانه آقایم نمیروم؟ هر كسی صاحبی دارد. باید بروم عرض حاجت پیش حضرت صاحب الزمان ـ علیه السّلام ـ بكنم و از او بخواهم كه هم مرا شفا بدهد و هم از عشق و علاقهای كه به دختر دلخواهم دارم، با خبرش كنم. »
برچسب:
نویسنده: جعفرقاسمی